تبليغاتX
دختر نگو بلا بگو

last-breath

Atoosa

last-breath

http://last-breath.blogfa.com

دختر نگو بلا بگو

دختر نگو بلا بگو - دو دو رو دو دو ما اومدییییییییییییم

دختر نگو بلا بگو

دختر خوب باید چه کارایی نکنه:
دست تو دماغش نکنه
هیچ موقع اخم نکنه
بی خودی گریه نکنه
سر همه چی غر نزنه
بیشتر از ده دقیقه تو دسشویی نمونه
از جیب باباش پول کش نره
از سه ساعت بیشتر تو حموم نمونه
خودش و لوس نکنه
تو خیابونا ول نباشه
با پسرا گپ نزنه
اینقدر هله هوله نخوره
از سوسک نترسه
شکلکهای ناجور از خودش درنیاره
زود عصبانی نشه
بلند بلند نخنده
شب زود لالا کنه
اینقدرم تو اینترنت نگرده
IN THE CITY OF TALES EXPECT, UNEXPECTED

دختر نگو بلا بگو

دختر نگو بلا بگو
IN THE CITY OF TALES EXPECT, UNEXPECTED
دو دو رو دو دو ما اومدییییییییییییم

سلام

من برگشتم. می دونم انقد این چند وقت بحث انتخابات و تظاهرات داغ بوده که همه بی خیال سایر مسائل شدین و خب مثه اکثر آدما شما هم درگیر اینجور بحث ها بودین. راستش از چست و چابکی منم یه مقدار اندکی کم کرده. دپسردگی و این حرفا دیگه. همونطور که میدونین امروزم دست کم یه نفر تو سالروز 18 تیر کشته شد.

 منم با این که کنکور داشتم تا جایی که تونستم دنبال کردم، کنکورم خوب بود سلام رسوند جاتونم حسابی خالی بود. ایشالا به زودی از صنعتی شریف براتون می نویسم! هه هه!!

درمورد قالب وبلاگمم معذرت می خوام. به زودی درست میشه.

فعلا برا هم دردی با تظاهراتی ها و واسه شروع دوباره وبلاگ ، یه متنی رو که حدود یک ماه قبل از انتخابات نوشته بودم و اینجا می نویسم(این نشون میده من بزنم به تخته از همون دوران طفولیت چه فکر بازی داشتم، بگو ماشالا):

گوش کن

به سرنوشت من گوش کن

با چشمان باز و بی تردید

ببین مرا

گوش بسپار به قصه ی پوچی من

از تن رها شو یک دم و با من به سرزمین من کوچ کن

چگونه بگویم از کجا بگویم که قصه ایست کسالت آور

تکرار شاید قصه ی خود شما

کودک که بود آواره بودم، رها بودم به خیال خود

به پایم زنجیر بود

و آسمانم راه راه از میله های سخت و رنگ رفته ی قفس

می پنداشتم پای همه به زنجیر است

اما آنگاه که دیده ای بیناتر از قبل یافته بودم

 می دیدم اسارت خویش را

و اما باز هم با آن همه بینایی کور بودم،

کور به معنای حقیقی

گوش کن، گوش کن

صدای خنده های کودکانه ام را می شنوی

خنده های بی خبر، سرمست و بی خیال

بی خیال پریدن

آوازم فضای اطرافم را پر می کرد ،

در بر میگرفت دنیایم را و در خود فرو می شکست و

خاموش میشد

من بزرگ می شدم، بزرگ و بزرگ تر

اندیشه ام اما کودک تر از کودکی ام

قانع بودم به زندگی ام ،

 به هوای مسمومم

یاد گرفتم خود را پنهان کردن،

خود را دزدیدن از خودم.

صورتم آشکارا دروغ میگفت

زیبا بود، همچو خورشید

می خندید همچو صدف

بال می زدم در سیاره ی  کوچکم

دروغ می گفتم :

من آزادم ،من شادم، من زیباام

من مست و بی پروا و آگاهم.

در قفس باز بود

صدایم می زدند بیا بیا...

ولی مغرورانه می گفتم:

مگر دنیای پهناور شما چه دارد که سرزمین کوچک من ندارد؟

افسوس

بزرگتر که شدم کاخ رویاهایم پوسید

کرکس ها به دور لانه ام هجوم آورده بودند

در انتظار پایان تلخم

و به چهره ی اندوه گرفته ام می خندیدند

آینه های حقیقت آورده بودند

خود را می دیدم

شکسته ، خمیده ، پرو بالی ریخته

نه مست بودم نه بی پروا

می لرزیدم از ترس

کوچکی دنیایم را می دیدم که به کوچکی آزادی ام بود

قربانی افق دید محدودم

قربانی غروری نشکن.

به در قفس قفلی زدم و در گوشه ای کز کردم

دلم پر از آرزوهای دست نیافتنی بود

و دستانم پر از فرصت های از دست رفته

می خواستم بپرم

 اما در قفس قفل بود

حتی اگر هم باز بود

 دیگر پریدن از یادم رفته بود ...

 

تا بعد

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت توسط Atoosa |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا