تبليغاتX
دختر نگو بلا بگو

last-breath

Atoosa

last-breath

http://last-breath.blogfa.com

دختر نگو بلا بگو

دختر نگو بلا بگو

دختر نگو بلا بگو

دختر خوب باید چه کارایی نکنه:
دست تو دماغش نکنه
هیچ موقع اخم نکنه
بی خودی گریه نکنه
سر همه چی غر نزنه
بیشتر از ده دقیقه تو دسشویی نمونه
از جیب باباش پول کش نره
از سه ساعت بیشتر تو حموم نمونه
خودش و لوس نکنه
تو خیابونا ول نباشه
با پسرا گپ نزنه
اینقدر هله هوله نخوره
از سوسک نترسه
شکلکهای ناجور از خودش درنیاره
زود عصبانی نشه
بلند بلند نخنده
شب زود لالا کنه
اینقدرم تو اینترنت نگرده
IN THE CITY OF TALES EXPECT, UNEXPECTED

دختر نگو بلا بگو

دختر نگو بلا بگو
IN THE CITY OF TALES EXPECT, UNEXPECTED
همه چیز به هوا بر میگردد
سلام

خب دوستان وبلاگ گروهی ما راه اندازی شد:

 

همه چیز به هوا بر می گردد

 

 

ما رو لینک کنید و خبر بدین که ما هم لینکتون کنیم(عجب گروهی شده (ما!!!))

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت توسط Atoosa |
اینم از نتایج کنکور

 

بالاخره انتظار به پایان رسید و بالاخره فهمیدیم گندمون به چه رنگ و بویی بوده. به به به به به!

هر سه ثانیه یه بار یکی بهم زنگ میزنه و از صمیم قــــــلب گند به بار آورده رو تبریک میگه. اما وقتی می فهمه رتبه م 4 رقمی شده با نهایت ترحم و مهربونی میگه: اِ؟!! عزیز دلم اشکال نداره حالا. شبانه که قبول میشی؟!! و من اشک در چشمانم حلقه میزند: و بعد...:بعععععععععع

یکی از این smsهای تبریک عاشقانه رو براتون بنویسم ببینید من چی می کشم(باور کنید دیگه معده م رنگ به رخسار نداره):

هزااااااران سلااااام و مبــــــارک باد و تبریــــــــک از خبر قبولی شما در کنکـــــــور سرااااااسری.از ته دل خوشحـــــــــال و مسرووووووور شدیــــــــم. این تبریـــــــــــــــــ....ک و درووووووووووود را پذیرا و شادمانی ما را با شادی خود همراااااااااه داشته و به قهــرمــــــــــــــــــان این صحنه (من و میگه) مجددا تبریــــــــــــــــــک و موفقیت ایشان را در دیگر مراااااااااااحل زندگی از خداااااااااااوند منان آرزومندیـــــــــــــــــــم!! سپــــــاس

می تونید بالا بیارید.

حالا همه با هم: قهرمان دوست داریم قهرمان دوست داریم قهرمان دوست داریم.... دست دست دست دست شله شله...

 

خلاصه اینکه کم کم دارم از همه رشته ها ناامید میشم و می بینم جز صنایع یا احیانا متالوژی به هیچ رشته ای علاقه ندارم. از هفته قبل تا حالا صد بار عاشق شدم باز فارغ شدم. من از همون اول می دونستم باید هنرمند میشدم. یا ادبیات و شعر و موسیقی و نقاشی و طنز و کاریکاتور و اینا. اما حیف که این هوش ریاضی اجازه نداد.

 رباتیک و هوافضا و مهندسی پزشکی رو هم که گذاشتم جوونا استفاده کنن. هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی روزگار. اهم اهم.

حالا به نظر شما باید چه نوع خاکی تو سرم کنم؟

~~~~~~~~~~~~~ بدبخت شدیـ~~~~~~~~~~~~~~~ـم~~~~~~~~~~~~

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت توسط Atoosa |
قهر
                            خدایا !

~~~خدایا من باهات قهر کردم~~~

از اون قهرها که بچگیام واسه جلب توجه بابا مامانم می کردم. از اون قهرها که می خوام بیای نازم و بخری و بعد واسه اینکه باهات آشتی کنم چیزی که می خوام و بهم بدی. خدایا من واسه آشتی یه قدم میام تو واسه آشتی هزار تا بیا. خدایا ببین اشکام و؟ دلت میاد؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت توسط Atoosa |
پنج سال حبس برای تلاوت قرآن به روش نامجو

نامجو عذرخواهیش و پس گرفت. از خود سانسوری در سالهای اخیرش هم عذرخواهی کرد.

چه فرقی بین یه مسلمون عادی با خدا وجود داره؟ این سوالیه که آقایونه سلیمی نام باید از خود بپرسن و ببینن حق دارن که از این نوع تلاوت خوششون بیاد یا بدشون بیاد؟

یکی به من جواب بده:

مگه از ابتدای اسلام قانون و محدودیت و نوعی خاص واسه تلاوت قرآن تعیین شده؟ چرا این عقاید پوچ و تو ذهن مردم می چپونن؟ چرا بعد یه سال تازه به گوششون توهین آمیز اومده؟ چرا درست زمانی که آهنگ بیابانش رو به قربانی های تظاهرات اخیر تقدیم کرده؟ و چراهای دیگه...

بسی رنج دیدم دراین سال سی                که رنج دیده باشم فقط مرسی      (محسن نامجو)

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت توسط Atoosa |
دو دو رو دو دو ما اومدییییییییییییم

سلام

من برگشتم. می دونم انقد این چند وقت بحث انتخابات و تظاهرات داغ بوده که همه بی خیال سایر مسائل شدین و خب مثه اکثر آدما شما هم درگیر اینجور بحث ها بودین. راستش از چست و چابکی منم یه مقدار اندکی کم کرده. دپسردگی و این حرفا دیگه. همونطور که میدونین امروزم دست کم یه نفر تو سالروز 18 تیر کشته شد.

 منم با این که کنکور داشتم تا جایی که تونستم دنبال کردم، کنکورم خوب بود سلام رسوند جاتونم حسابی خالی بود. ایشالا به زودی از صنعتی شریف براتون می نویسم! هه هه!!

درمورد قالب وبلاگمم معذرت می خوام. به زودی درست میشه.

فعلا برا هم دردی با تظاهراتی ها و واسه شروع دوباره وبلاگ ، یه متنی رو که حدود یک ماه قبل از انتخابات نوشته بودم و اینجا می نویسم(این نشون میده من بزنم به تخته از همون دوران طفولیت چه فکر بازی داشتم، بگو ماشالا):

گوش کن

به سرنوشت من گوش کن

با چشمان باز و بی تردید

ببین مرا

گوش بسپار به قصه ی پوچی من

از تن رها شو یک دم و با من به سرزمین من کوچ کن

چگونه بگویم از کجا بگویم که قصه ایست کسالت آور

تکرار شاید قصه ی خود شما

کودک که بود آواره بودم، رها بودم به خیال خود

به پایم زنجیر بود

و آسمانم راه راه از میله های سخت و رنگ رفته ی قفس

می پنداشتم پای همه به زنجیر است

اما آنگاه که دیده ای بیناتر از قبل یافته بودم

 می دیدم اسارت خویش را

و اما باز هم با آن همه بینایی کور بودم،

کور به معنای حقیقی

گوش کن، گوش کن

صدای خنده های کودکانه ام را می شنوی

خنده های بی خبر، سرمست و بی خیال

بی خیال پریدن

آوازم فضای اطرافم را پر می کرد ،

در بر میگرفت دنیایم را و در خود فرو می شکست و

خاموش میشد

من بزرگ می شدم، بزرگ و بزرگ تر

اندیشه ام اما کودک تر از کودکی ام

قانع بودم به زندگی ام ،

 به هوای مسمومم

یاد گرفتم خود را پنهان کردن،

خود را دزدیدن از خودم.

صورتم آشکارا دروغ میگفت

زیبا بود، همچو خورشید

می خندید همچو صدف

بال می زدم در سیاره ی  کوچکم

دروغ می گفتم :

من آزادم ،من شادم، من زیباام

من مست و بی پروا و آگاهم.

در قفس باز بود

صدایم می زدند بیا بیا...

ولی مغرورانه می گفتم:

مگر دنیای پهناور شما چه دارد که سرزمین کوچک من ندارد؟

افسوس

بزرگتر که شدم کاخ رویاهایم پوسید

کرکس ها به دور لانه ام هجوم آورده بودند

در انتظار پایان تلخم

و به چهره ی اندوه گرفته ام می خندیدند

آینه های حقیقت آورده بودند

خود را می دیدم

شکسته ، خمیده ، پرو بالی ریخته

نه مست بودم نه بی پروا

می لرزیدم از ترس

کوچکی دنیایم را می دیدم که به کوچکی آزادی ام بود

قربانی افق دید محدودم

قربانی غروری نشکن.

به در قفس قفلی زدم و در گوشه ای کز کردم

دلم پر از آرزوهای دست نیافتنی بود

و دستانم پر از فرصت های از دست رفته

می خواستم بپرم

 اما در قفس قفل بود

حتی اگر هم باز بود

 دیگر پریدن از یادم رفته بود ...

 

تا بعد

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت توسط Atoosa |
عنوان گذاری یادم رفته
سهلام اونایی که هنوز من و شیطونیام یادشونه

من ۳ ماه دیگه کنکور میدم و میام به وبلاگم با خیال راحت می رسم

کنکوووووووووووووور پس کی میایی؟(الان میگین انقد خر زده که میخواد همین الان کنکور بده) ولی نباید بگین شما چه میدونین من چی می کشم. خلاصه با خدا قرار گذاشتم فعلا از هیشکی نخوام واسم دعا کنه.

خودش تهنایی هوام و داشته باشه واسم کافیه

دلم برا همتون تنگ شده.

دوستون دارم

بوس،قلب، تیر!!

(عین این نامه های عاشقونه)

بابای

+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت توسط Atoosa |
طویله ی مش حسن و گرگعلی
خوش آمدید

لطفا قبل از ورود به طویله بوق زده و کفش های خود را به فرش کف طویله آغشته نمایید

از دادن نسیه منظور داریم حتی به شما دوست کثیف!

بوی بد نشانه ی شخصیت شماست

سلطان غم مااااااااااااااااااااااااااااا

 

بر چشم شور لعنت

از آوردن هر گونه تنقلات دوربین تلفن همراه حتی به صورت خاموش جدا خودداری فرمایید

به کودکان خوردسال خود رحم کنید!!!

طویله ی مش حسن و شرکا هیچ مسئولیتی نسبت عدم بازگشت شما از طویله ندارد

از پذیرفتن افراد بی جنبه معذوریم

جنس فروخته شده تعویض یا پس گرفته نمی شود. در انتخاب خود دقت فرمایید

نان داغ کباب داغ (به یاد زنده یاد اکبر مشتی)

روحت شاد و یادت گرامی باد!

افسوس

ای دوست بیا یادت کنم تلمبه بیار بادت کنم

خب حالا شوخی کردم!

یه مثل قدیمی هست که میگه زندگی مثل یه تار انکبوته اگه انکبوت نیستی لااقل سعی کن حشره هم نباشی

بر این اساس شما می تونین در یکی از جایگاه های اسب گاو میش گوسفند شتر بز و سایر دوستان اهلی و علفخوار ایفای نقش کنید

اول خودم: اسب دوست دارم جووووووووون!( این و نگفتم باور کنین تو دلتون گیلی ویلی بره گفتم روتون باز شه )

(خدایا به جوونیم رحم کن )

در ضمن در پایان سال جوایزی ۱۰۰٪ نقدی و ۱۰۰٪ غیر نقدی به باشهامت ترین و با جنبه ترین شما اهدا می شود تضمینی همراه با گارانتی ۹۹ ساله و به شرط چاقو!

جایزه ی ویژه یک دستگاه سبزی خورد کن (برقی) چند کاره( اتو میشه و تو جیب جا میشه تازه جا نونی هم داره. تا شو و قابل انعطافه . میشه به جای آب میوه گیرم ازش استفاده کرد)

 اینم به خاطر اراده ی شدیدم به جناب خانوم اسب گله جوووووووون:

 

+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت توسط Atoosa |
...نقطه چین...

خیلی دوست دارم سه چیز رو به یه نفر یاد بدم:

جرئت اعتراف

قدرت عذرخواهی

پذیرش شکست...

 

اما وقتش رو ندارم!

(اه لعنت به این همه نقطه چین)

 

 

وقتی می خوام وبلاگ بنویسم نا خودآگاه فک می کنم الان دیگه نزدیکه 18 سالم بشه نکنه بگن چقد بچه س! تازه قراره از ۱۷ مهر به بعد بشینم فیلمای بالا ۱۸ سال رو از سالهای ۱۹۰۰ و اندی تا ۲۰۰۸ ببینم.

من که عوض نمیشم ادعای بزرگی هم نمی کنم.

 

 هنوز baby حرف می زنم

 هنوز عین دبستانی ها از رو صندلی های مدرسه می پرم

 هنوز به چرت و پرت علاقه دارم

 هنوز وقتی بابا از بیرون میاد از سرو کولش بالا میرم و بوس میدم. جووووووون!

هنوزم وقتی اسم کنکور میاد میگم اووووووه کو تا کونکور

 

 وقتی برم دانشگاه چی میشم ! ام خوب شاید یه کم فرق داشته باشم مثلا تا اون موقع موهام می ریزه و کچل میشم. وزنمم به اندازه 3 کیلو 700 گرم میشه (هم وزن نوزادیم) با عینک ته استکانی و دندونای خلگوشی! خیلی هم خوش تیپم تازه!

 

یادم میاد چه دخمل شاد شنگولی بودم قبلنا... اما حالا خسته شدم

 به خدا.......

خسته شدم از بس گند زدم...(((((((هر گندیم واسه خودش یه رنگ و بویی داره!)

 

اینم یه اس ام اس باحال:

اگر تو رو توی بیابون بکارند کاکتوس در میای

اگهر تو رویا بکارند کابوس در میای

تو کویر بکارند خیار شور در میای

تو دل من اگه بکارند ...

عمرا در بیای

(گیر کرده بود اینجام)

 

من و این همه بی طرفدار؟ محاله محاله!

کجایین نامرداااااااااا؟

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت توسط Atoosa |
عشق smsi

سلام

بعد عمری اومدم بنویسم ولی مگه این درسا و نمره های زیبا واسه آدم دل و دماغ میذاره؟

خوبین؟ می بینم که من نبودم اینجا سوت و کور مونده. کجایین نامردا؟

یه مطلب تو موفقیت دیدم چون واسه خودم جالب بود برا شمام می نویسمش . نه که جدیدا دنیا خیلی پیشرفت کرده بعد از اون همه عشقهای تخیلی و عشقهای اسطوره ای و عشقهای خیابانی و عشقهای اینترنتی و... ، حالا نوبت می رسه به :عشق در عالم SmS:

 

عشق یعنی این که: هر sms که بهت می رسه امیدواری اون باشه!

عشق یعنی این که: برای هر کسی میخوای sms بزنی اشتباهی برای اون می فرستی!

عشق یعنی این که: دایم موبایلت رو چک می کنی، نکنه از اون sms رسیده باشه!

عشق یعنی این که: همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لرزه ولی وقتی نگاه می کنی می بینی خبری نیست!

عشق یعنی این که: شب هایی که smsها نمی رسن، واقعا اعصابت خرد میشه!

عشق یعنی این که: یک sms رو هم به خط همراه اولش می فرستی، هم به خط ایرانسل، هم به خط تالیا و هم به...

عشق یعنی این که: هر وقت یک sms دیر می رسه، چند بار دیگه send می کنی ، شاید اونا زودتر برسن!

عشق یعنی این که: پشت سر هم به اون تک زنگ می زنی تا smsها برسن.

عشق یعنی این که: هر جایی که یک جمله عاشقانه یا زیبا دیدی سریع برای اون sms می کنی.

عشق یعنی این که: قبض موبایلت فقط مخابرات رو خوشحال می کنه!!!

عشق یعنی: 2000 sms در ماه!

عشق یعنی: بیماری ای که همه میگن دچارش شدی.

عشق یعنی: اعتیادی که همه میگن به sms زدن پیدا کردی!

عشق یعنی: آخر شعرهای این و اون اسم خودت رو می نویسی تا به اون بگی که چقدر عاشقشی!

عشق یعنی: :-*

عشق یعنی: ;-)

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت توسط Atoosa |
آخ...

(نه که بعد مدتها اومدم تو وبلاگم ، چشام برق زد)

من نبودم بلاگفا گرد و خاک کرده ، پیشرفت کرده... خوبه !

خلاصه چون حرف خیلی داشتم بزنم و از طرفیم یهو غافلگیر شدم (هول شدم به خدا یه کم راهنمایی کنین) واسه همین یه متنی از جبران خلیل جبران می نویسم صفا کنین:

روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این درهها می بینم. براستی که چه کوه زیبایی! 1
گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدایش را نمی شنوم! 2
دست گفت: من می کوشم تا آن را لمس کنم اما هیچ کوهی را احساس نمی کنم. 3بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیر ممکن است! 4
آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره چنین خیالبافیهایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است! 5


چشم نوشته جبران خلیل جبران از کتاب دیوانه
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت توسط Atoosa |
ای روزگار

سلام خوبین؟ چه روزای خسته کننده ای شده . نه؟ حس می کنم زندگیم داره تباه میشه. نه نا امید نشدم ولی

 

خسته ام این شورم از دیوانگیست      پشت لبخندم پر از آشفتگیست

اشک هایم را به آبی ریختم              تا مپنداری که از دلداگیست...

 

(شعر خودمه دزدی ادبی به عمل نیاریدا، من اعصاب ندارم!)

من این مانا رو می کشم . چند روزیه دپرس دونیش درد می کنه ، درد و مرضشم که آدمی زادی نیستش که، خوب به منم سرایت کرده. حالا همه دستاتون و ببرید بالا با هم دیگه بکنید دعا که هرچه زودتر شفا پیدا کنه!

فعلا!

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت توسط Atoosa |
مدرسه ی موشها

خداوندا : براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم

این off مملی چه خوب حرف دل من و زد... آروم شدم.

حالا آروم شدم که شدم! کی گفته میخوام آروم بنویسم؟ نه خیر! مدرسه مون و خراب کردن جاش تیر برق کاشتن. باور کنین. ما تو خرابه ها و سوراخ سمبه های مدرسه در کنار موشها دود چراغ می خوریم و به سختی و مشقت درس می خونیم...

اسم مدرسه رو هم گذاشتیم مدرسه ی موشها.( البته فک نکنین من کپلما  نه ! من احتمالا باید سرمایی باشم(دلیلش که واضحه مگه نه؟)  )

خلاصه بعد از اینکه مدرسه به جبهه ی جنگ تبدیل شد افغانها حمله کردن و نادرشاه افشار گفت یا مرگ یا استقلال در نتیجه مدرسه رو کوبیدن ولی ما دست از تلاش برنداشتیم و به کمک کارشناس آمریکایی(مورگان نشسته ) مدرسه رو زیر سقف فرو ریخته دایر کردیم و باز شعار دادیم: عمرا زیر بار زور نمی ریم و عمرا به اجنبی جماعت اجازه ی دخالت توی امور مدرسه ای مون و نخواهیم داد . ما مرگ رو به این خفت ترجیح می دهیم...(اهم... اهم ...تاریخم بیست شدم به خدا)

راستی بلاگفا همچنان تو کفه ... به رو خودتون نیارید بذارید عغده ای بشه.( هه هه)

فعلا بای

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت توسط Atoosa |
یک خط تموم

 

بلاگفا به علت فعالیت بیش از حد "من" تو کفه !

.....

فعلا!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت توسط Atoosa |
تولدم مبارک

فقط یه روز از روزای سال متعلق به خود خود آدمه. اونم روز تولدشه...

اما من امروز یعنی روز تولدم و با دوستام ، خونواده م و نت تقسیم کردم . با اینکه حسابی سرما خورده بودم اما فک می کنم یکی از روزای خوب زندگیم بود ... خیلی خوب...

تولد تولد تولدم مبارک

 مبارک مبارک تولدم مبارک

خنده ی شادی امشب برروی لبهای ماست

جشن تولد من جشن تموم گلهاست

سال گذشته بودم مثل جوانه کوچک

یک گل سرخ میخک، یک گل ناز کوچک

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک تولدم مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت توسط Atoosa |
گزارش لحظه به لحظه از آغاز سال تحصیلی

          درس و مشق و مدرسه دوباره آغاز شدن         جبر و حساب و هندسه ، گور پدر مدرسه

با توجه به اینکه امسال اسم مدرسه مون از ستوده به شهید رضوانی نژاد( که این شهید  بر حسب اتفاق از فامیل های خانم باغخانی هم هستند) کادر مدرسه کلا از گنجعلی خانی و محمدی و ... به رضوانی نژاد تغییر پیدا کرده. اصلا هم شک نکنید که خانم باغخانی احتمالا فک و فامیلش و آورده تو مدرسه ها... اصلا ! اینا همه ش اتفاقیه!

مدرسه هم که مدرسه نیست جبهه ی جنگه ! از در و دیوار عکس شهید و تیر و تفنگ میباره. وسط حیاط هم چند تا سنگر و یه جفت پوتین گذاشتن و دورش سیم خاردار کشیدن که فقط جای چند تا تانک و سرباز آمریکایی خالیه.

از اون طرفم که احتمالا بچه های کلاس ما زیاد مطیع بانوی نمونه ی مدرسه خانم باغخانی نبودند چند تا از بچه ها رو از کلاس جا به جا کردن(بعد میگن دلیل افت تحصیلی و اعتیاد جوونا چیه؟!)... تازه امسال چون ماه رمضون بود، وارد مدرسه که شدیم دیگه شکلاتم بهمون ندادن(ناراحت میشم).

بگذریم ، ساعت شروع مدرسه 8 صبح بود اما سخنرانی 1 ساعت و نیمی ( ناقابل ) معاون اداره باعث شد که ساعت 10 بریم کلاس.باید اضافه کنم که  نیم ساعت باقی مونده سخنرانی خانم باغخانی بود: خانومااااااا ...دختر...ای... گلـــــــم... سال ..تحصیلی ...جدید... رووووووو... به... شماااااااا.... و... دبیران... محترمتووووووون... تبرییییییییک... می گــــــــــــــــــــــــــــم... امیدوارم......... (بقیه سخنرانی دیگه من خواب رفتم ، شرمنده!!!).

این آقای معاون چه حرفای قشنگی می زدن. اونقدر که همه رو به صلوات فرستادن و سوت بلبلی و جیغ و داد وا داشته بودن. مهمترین حرفشون این بود که: انقلاب روسیه ،  انقلابی سازنده هسته !!!!!!!

(اما ما آخر نفهمیدیم که انرژی هسته ای ایران و انقلاب روسیه  چه ربطی به دبیران مجرب و مدیر فلان مدرسه ی ما داره.)

حالا ...

خلاصه این که ستوده هم هر سال بهتر از پارسال . (ستوده که چه عرض کنم، رضووو!!!)

(دخترا، پسرا ! من دیگه میرم سر درسم (قصد ازدواجم ندارم) پس اگه دیر به دیر سر زدم از سر گناهانم بگذرید. )

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت توسط Atoosa |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا